مَشـــاییٌ مِنّــی و أنا مِن مَشـــایی !!
ناخودآگاهم به من هجوم می آورندوقتی ازکنارخبری به مصلحت ویا رودربایستی بامسولی می گذرم،وقتی می بینم درشهرپرآوازه ی قائمشهرنزدیک به یک هفته خبری درسطح وسیع درسایتهای خبری وبعضی رسانه ها،بحق یانابحق پیچید،وماسکوت کرده ایم!درخبرهاخوانده ایم جمعی ازاعضای شورای شهرقائمشهربازداشت شده اند!تلفنهاخاموش،بعضیهاهم اگرزنگ می خورندکسی گوشی نمی گیرد!.
ادامه مطلب
گاو ماما می کرد. گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد. همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟ شب شده بود اما از حسنک خبری نبود ، حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید . او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ.......
ادامه مطلب
که ما را بلعيده است.
وقتی از ضعف های ما حرف می زنيد
يادتان باشد
که از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
ادامه مطلب

دل بری کن تا بیابی دلبری
هرکه انسانست از این سان خوانمش
آن چنان انسان بسی به از پری
از سر سر در گذر چون عاشقان عشقبازی نیست کار سرسری
گر بیاری جام می یابی ز ما هر چه آری نزد ما آن رابری
جان به جانان ده بسی نامش مبر حیف باشد نام جائی گر بری چون خلیل الله همه بتها شکن تا نباشی بت پرست آذری
نعمت الله را اگر یابی خوشست زان که دارد معجز پیغمبریشاه نعمت الله ولی
راستی که در دوره تيره و تاری زندگی می کنم:امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.
ادامه مطلب
گفتم: چه چیز را؟گفت: صدای مردم! انقلاب! دارن پیروز میشن.
من گفتم: خب بشن چه بهتر.
ایشان در جواب گفت: چرا متوجه نیستی! شاه می رود، مردم به ما مراجعه می کنند، بلد نیستیم مملکت داری را، همین یک ذره دینی را که هم دارند از کف می دهند این مردم بی نوا...(خاطره حاج داود کریمی در دیدارشخصی باآیت الله منتظری- به نقل از میثم کریمی (تیر ماه ۱۳۷۸)
تصویری نادیده از نخستین روزهای پیروزی انقلاب در سایت تاریخ ایرانی منتشر شده است. چهرههای آشنا در این تصویر کم نیستند. آیتالله سید محمود طالقانی اولین رییس شورای انقلاب به دوربین خیره شده و در کنار او صادق قطبزاده نخستین رییس سازمان رادیو تلویزیون پس از انقلاب نشسته است.

شاگرد پروفسور حسابی بر اساس علم فیزیک، علت اینکه
جهت انجام طواف دور خانه خدا خلاف جهت عقربه های ساعت است را تشریح کرد.
ادامه مطلب
| باز گردد عاقبت این در بلی | رو نماید یار سیمین بر بلی | |
| ساقی ما یاد این مستان کند | بار دیگر با می و ساغر بلی | |
| نوبهار حسن آید سوی باغ | بشکفد آن شاخههای تر بلی | |
| طاقهای سبز چون بندد چمن | جفت گردد ورد و نیلوفر بلی | |
| دامن پرخاک و خاشاک زمین | پر شود از مشک و از عنبر بلی | |
| آن بر سیمین و این روی چو زر | اندرآمیزند سیم و زر بلی | |
| این سر مخمور اندیشه پرست | مست گردد زان می احمر بلی | |
| این دو چشم اشکبار نوحه گر | روشنی یابد از آن منظر بلی | |
| گوشها که حلقه در گوش وی است | حلقهها یابند از آن زرگر بلی | |
| شاهد جان چون شهادت عرضه کرد | یابد ایمان این دل کافر بلی |
اگر به سرزمین ما آمدی
" با آگاهی بیا "
تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم
تا در حافظه ی کند تاریخ ، نگذاریم تو را از ما بدزدند
آخر می دانی ؟
بهای قدم های تو بر این خاک
خون های خوب ترین فرزندان این سرزمین بوده است
بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست
پس این بار با آگاهی بیا

ویران گر ترین ، بی ثمرترین ، و راکدترین نیروها احساس گناه است
یکی ازبزرگان گفت پارسایی را:چه گویی درحق فلان عابدکه
دیگران درحق وی به طعنه سخنها گفته اند؟
گفت بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم
میترا داور مردگان و بر ارابه ای سوار است که چهار اسب سپید آن را می کشند که نماینده 4 عنصر هستی هستند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
بخشی از داستان » بوف کور» اثر صادق هدایت.
«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و
اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می
کنند آنرا با لبخند، شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند- زیرا بشر هنوز چاره و
دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی
ادامه مطلب
|





